لطايف   

شاعري مهمل گوي پيش دوستانش مي گفت : چون به كعبه رسيدم، ديوان شعرم را براي تيمن و تبرك بر حجر الاسود ماليدم. ظريفي گفت : اگر به آب زمزم مي شستي بهتر بودي!

دو بيوه به هم گفتگو ساختند ......................... سخن را به طعنه درانداختند
يكي گفت كز زشتي روي تو ........................... نگردد كسي در جهان شوي تو
دگر گفت: نيكو سخن رانده اي ........................ تو در خانه از نيكويي مانده اي!

پیرزی فرتوت را پسر در زنبیل نهاده به زیارت پیغمبر زمان برد. پیامبر به مزاح پسر را فرمود : مادرت را به شوی ده. جوان گفت : با این پیری شوهر کردن او چگونه سزاوار و میسر باشد؟ مادر برآشفت و گفت : تو بهتر دانی یا پیامبر خدا؟

پسر عمعق بخارایی در حق سوزنی شاعر چنین می گوید :
دوش دیدم به خواب آدم را ..........................دست حوا گرفته اندر دست
گفتمش : سوزنی نبیره ی توست؟ ..............گفت : حوا به سه طلاق گر هست !

قزوینی خر گم کرده بود و گرد شهر می گشت و شکر می گفت. گفتند : شکر چرا می کنی؟ گفت از بهر از آنکه من بر خر ننشسته بودم و گرنه من نیز امروز چهارم روز بود که گم شده بودمی !

نقل است که گبری بود در عهد بایزید. گفتند : مسلمان شو، گفت : اگر مسلمانی اینست که بایزید می کند من طاقت ندارم، و اگر این است که شما می کنید آرزو نمی کنم.

جامی شاعر در مجلسی این شعر را می خواند و مکرر می کرد که :
بس که در جان فگار و چشم بیمارم تویی
هر که پیدا می شود از دور پندارم تویی
شخصی گفت : اگر خری پیدا شود؟ جامی گفت : باز می پندارم تویی !

شاعری در مدح خواجه ای بخیل، قصیده ای بگفت و برو خواند. هیچ صله (پاداش) نداد. یک هفته صبر کرد و اثری ظاهر نشد. قطعه ی تقاضایی بگفت، خواجه التفات نکرد. پس از چند روز هجو کرد، خواجه به روی خود نیاورد. شاعر بیامد و بر خانه ی او بنشست. چون خواجه بیرون آمد و او را چنان دید، گفت : ای شوخ چشم بی حیا! مدح گفتی هیچت ندادم، قطعه ی تقاضا آوردی پروا نکردم، هجو کردی به روی خود نیاوردم، دیگر به چه امیدی اینجا نشسته ای؟ گفت : بدان امید که بمیری و مرثیه ات نیز بگویم.
خواجه بخندید و او را صله ای نیکو بخشید.

گویند ملا را دو بز بود. یکی از آن دو بگریخت. ملا هر چند کوشید گرفتن آن نتوانست. برگشت و بز بسته را به زدن گرفت. سبب پرسیدند، گفت : شما نمی دانید اگر این بسته نبود از دیگری چابک تر می گریخت !

هارون الرشید از بهلول پرسید که : دوست ترین مردم نزد تو کیست؟ گفت : هر کس که شکم مرا سیر کند. گفت : اگر من شکم تو را سیر کنم مرا دوست داری؟ گفت : دوستی به نسیه نباشد!

گدايي‌ به‌ در خانه‌ يك‌ اصفهاني‌ رفت‌ و چيزي‌ خواست‌. صاحبخانه‌ به‌ غلامش‌
گفت‌: «مبارك‌ به‌ قنبر بگو كه‌ به‌ ياقوت‌ بگويد كه‌ به‌ بلال‌ بگويد كه‌
به‌ گدا بگويد كه‌ چيزي‌ نداريم‌.»
گدا شنيد و گفت‌: «خدايا به‌ جبرئيل‌ بگو به‌ ميكائيل‌ بگويد كه‌ به‌
اسرافيل‌ بگويد كه‌ به‌ عزرائيل‌ بگويد كه‌ انشاءالله جان‌ صاحبخانه‌ را
بگيرد.»

مردي‌ به‌ مزيد گفت‌: اگر سگي‌ به‌ تو حمله‌ كرد فلان‌ آية‌ قرآن‌ را بخوان‌.
مزيد گفت‌: البته‌ بهتر است‌ آدم‌ چوبي‌ هم‌ داشته‌ باشد، چون‌ همة‌ سگ‌ها عربي‌ بلد نيستند.

منصور بيگي‌ از اهل‌ مغرب‌ به‌ مردم‌ مي‌گفت‌: آيا خدا را شكر نمي‌كنيد از
وقتي‌ كه‌ مرا بر شما والي‌ كرد طاعون‌ برطرف‌ شد؟
يك‌ مغربي‌ گفت‌: خدا عادل‌تر از آن‌ است‌ كه‌ دو مصيبت‌ را يك‌ جا بفرستد!
لینک
۱۳۸۱/۱۱/۸ - Pishi maloos